۱۳۸٢/٤/31
دوزبانگی
در حال تحقيق پيرامون مسئلهي دوزبانگي و تأثيرات آن بر آموزش كودكان دوزبانه هستم. تقاضامندم چنانچه نظراتي پيرامون اين امر داريد، مرا از آن آگاه نماييد. اولين و اساسيترين پرسش اين است كه به نظر شما تدريس در كلاسهاي درس كشوري كه زبان رسمي آن فارسي است ولي بر اساس قانون اساسي تدريس همزمان زبان مادري در كلاسهاي درس آزاد ميباشد، به منظور پيشرفت تحصيلي مشهود شاگردان بايد به چه زباني باشد؟ و آيا آموزش به زبان مثلاً كُردي براي دانشاموز كُرد ضرورت دارد؟ بله يا خير؟ در هر صورت: چرا؟
کومهک(KOMAK) پشتيوانی مندالانی ههژاری كوردستانه…
۱۳۸٢/٤/٢۸
ههورامان جێگهی سياچهمانه!
چند روز گذشته در « ههورامان » بودم. بر خلاف انتظارم همكاران معلمي كه برايشان دورهي IT برگزار كرديم، آنقدرها هم بيانگيزه! نبودند. در طول اين چند روز چه چيزها كه نديدم. جاي شما خالي! سر فرصت آنچه را كه يادداشت كردهام برايتان خواهم نوشت.
تصويری از روستای اورامان تخت.
۱۳۸٢/٤/٢۳
امروز قرار است به « ههورامان » بروم. پيرو تصميم كلاس كامپيوتر در نظر داريم براي همكاران معلم، كلاسهاي آموزش كامپيوتر برگزار نموده و بر اين اساس تا چند روز ديگر آنجا خواهم ماند. ( حالا كه نه كتاب ميخوانند، نه انگيزهاي براي ياد گيري دارند و نه …حداقل با زور هم كه شده بايد كامپيوتر ياد بگيرند!!! ). نميدانم تا چه اندازه مفيد خواهد بود. معمولاً وقتي با معلمين كلاس دارم بيشتر نگران هستم، چون همهي آنها به امر و نهي كردن عادت نمودهاند و خود به عنوان دانشآموز قادر به نشستن در كلاس نيستند!!! اين نكته هم بماند كه يادگيري در آنها بسيار كندتر از دانشآموزان است و براي من هم تدريس در چنين حالتي مشكلتر!!!
در پاسخ همكاري كه شاگردانم ( و شاگردانش!) را « دهاتي » خوانده بود، شعري نوشتم كه بخشهايي از آن را اينجا آوردهام:
« ديُ » بماسيُ
بوُگهن ئهكا و
فرُيُي ئهدهن
« شار » ئهخولقيُ!
×××
« ماسي » هيُنده بيُكهس ماوه
تهنانهت « گامهله»يشمان ههس!
له حهناي ماسيدا
«گا»يش مهلهوانه!
×××
دهور و بهر
ئهگيُرُم به چاوما:
لهم ديُهاته ماسيوهدا
تهنانهت
« هيُلكهكوردي»ش دهس ناكهويُ!
دايكم ئهلُيَُ:
پهنا به خوا!
( پهرژينيُك قايم بيُ !)
لهم دهورهدا
« كچ» و «كورُ» زوُر لهيهك ئهچن!
لهم ديُهاته ماسيوهدا
به هيُلكه و روُن ئهلُيُن:
« ئومليُت »!
لهم شاره دا
جا چي ههس نهيلُيُم!!!
×××
« چاروُكهكهي كوُلُي توُم!»
ليُره هيُشتا
ههموو له يهكتر تيُدهگهن،
شوكور كتيُبخانهي نييه!
×××
۱۳۸٢/٤/٢۱
فرانك رستمي:
ديروز همراه پدرم به مريوان آمديم. من در يكي از روستاهاي منطقهي « ژاوهروُ » زندگي ميكنم: « چهشمييهر ». پدرم از دوستان نزديك آقاي علميزاده است و همكارشون هم هست ( پدر منم معلمه ). هر وقت با هم باشن از چيزايي حرف ميزنن كه حوصله ميخواد شنيدنش: انجمن معلمين، شعر «ههورامي»، نقد اجتماعي و …همهي اينا دست به دست هم دادن كه منم وقتي با دوستام هستم حرفهايي رو كه از اونا شنيدم براي بچهها تكرار كنم!
« ژاوهروُ » منطقهي وسيعي است با جمعيت بسيار. روستاهاي بزرگي كه اكثراً از 500خانوار به بالا جمعيت دارن و خيلي به هم نزديكن. زبان مردم « ژاوهروُ »، « ههورامي » است كه يكي از شاخههاي زبان كُردي است.
« ژاوهروُ » قطب اصلي كشت توتفرنگي در كشور است. امسال ما مجبور بوديم توتفرنگيي را كه بارآوردن و برداشت هر كيلوگرم آن حداقل 150تومان هزينه دارد، به قيمت كيلويي 120تومان بفروشيم!!!كه در نتيجه بسياري از مردم از برداشت محصولشان صرفنظر كرده و براي كارگري راهي شهرهاي ديگر شدند.
خوب يادمه پارسال وقتي به يكي از جواناي روستامون كه در تهران مشغول كارگري بود خبر دادن كه دايي شده، با ناراحتي گفته بود: يك كارگر بدبخت ديگه به دنيا اومد!!!
خيلي چيزا رو از قلم انداختم ولي چون آقاي علميزاده قبلاً هشدار دادن كه پرچونگي نكنم! تمومش ميكنم و بقيه رو ميذارم براي وقتي كه مدارس باز ميشن…
۱۳۸٢/٤/۱۸
خدايا صدهزار مرتبه شكرت!
سالهاست از اينكه لفظ « معلم » را كه اينك سمبل ركود و جمود فكري و فسيليسم! است بر روي حكم كارگزينيام ميبينم از خودم خجالت ميكشم.
سالهاست در آرزوي ديدن دفتر دبيران آموزشگاهي ماندهام كه زنگ تنفس در آن از اضافهكاري و عيدي و پاداش و امثال آن بحث نشود.
كلمهي مقدس « معلم »ي چنان بياعتبار گشته است كه معادل بازرگاني علم! شمرده ميشود.
در مريوان، به مانند اكثر شهرهاي مملكت، پاتوق معلمها در اوقات فراغت! چهارراهي است كه درست در مركز شهر قرار گرفته است. تا ديروز جمعشان كه جمع ميشد اين كلمات را با صداي بلند ميشد از آنها شنيد و بس:
مشاعه، شمالييه! جنوبيه، چند متره؟
بله، بحث 300قطعه زميني بود كه قرار بود ادارهي آموزش و پرورش تقسيم كند بين 1200معلم شهرمان!
طبيعي است از معلميني كه تنها فكرشان چگونگي به چنگ آوردن قطعهاي از زمينها است نبايد انتظار داشت نسلي را تربيت كنند كه آيندهي كشور را بايد به آنها سپرد!
خوشبختانه ديروز زمينها تقسيم شدند و تا سركار گذاشتن دوبارهي آنها ما با خيال راحت از چهارراه گذر خواهيم كرد!!!
۱۳۸٢/٤/۱٧
پرزيدنت خاتمي، ما هم مردمانيم…
خبر اول تمام رسانههاي جمعي در چند روز گذشته، جداسازي لاله و لادن دوقلوهاي بههم چسبيدهي ايراني بود.
در اين بين از وزراي دولت گرفته تا دهدار …آباد پيام فرستادند و از ايزد برايشان تندرستي طلب نمودند. آقاي پرزيدنت خاتمي هم، همچنين…
آفرين آقاي پرزيدنت، ايكاش جنابعالي از اين همه شعار ( كه شاگردان من هم اگر بخواهند تا فردا 100هزار صفحه گفتهي انساني و ادبي و شاعرانه و …تحويل خواهند داد ) يك از ميليونش را مرحمت ميفرموديد، عمل ميكرديد.
آقاي پرزيدنت،
ميليونها لاله و لادن در اين مملكت وجود دارند كه كه سرشان به زمين چسبيده است و نصيبشان از نعمتهاي كه جنابعالي و امثالشما از آن بهرهمنديد، تنها شنيدن آن از زبان رييسجمهور محترمشان است و وعدههاي سرخرمن…
هيوا و روناك و چيا و …هزاران كودك كُردي كه دست و پا و چشم و …شان را توسط مينهاي به جا مانده از جنگ از دست دادهاند به ياد بياوريد…
ئاسو و هيمن و شورش و … و دهها هزار كودك كُردي كه برادران و خواهران شما هستند و هر شبشان را به اميد ديدن و زنده ماندن پدر باربرشان كه جانش را براي تهيهي نانش، در گرو مرگ گذاشته است، به روز ميرسانند.
آنها نيازي به پيغام جنابعالي ندارند چون حرفهايتان را هزاران سال است از زبان نياكانشان شنيدهاند. واژههاي زيبا هم در اثر تكرار بيآبرو ميشوند…
آقاي پرزيدنت،
بر خود ميباليم كه چنين رييس با احساسي داريم. اما بهتر است شما كه آن دورترها را هم ميبينيد، نگاهي به اطرافتان هم بياندازيد شايد ما را هم ديديد!!!!
۱۳۸٢/٤/۱٦
اخبار امشب حكايت از دسيسيهي تركهاي فاشيست براي ترور شهردار كُرد منتخب كركوك ( كه هميشه از آن به عنوان قلب كُردستان ياد شده است ) دارد.
تفالههاي واپسگراي باز مانده از افكار پليد آتاتُرك به خيال خام خود و در ذهن حقير و پستشان ميتوانند با توسل به خشونت از حركات سيال و پويا و انساني جلوگيري كنند.
كردستان تيوي هم امشب تصاويري از كشف يك گور بزرگ دستهجمعي متعلق به كُردها را نشان ميداد كه به دست دژخيمان بعثي شهيد شدهاند.
فرازهايي از نامهي تاريخي شيخمحمود ملك به رييس شوراي جامعهي ملل:
پاريس، 21مارس 1931
ما كُردها ميخواهيم با همهي تودهها و ملتها دوست باشيم و نسبت به هيچ ملتي كينه در دل نداريم…
خون و آتش براي دگرگون كردن واقعيتهاي تاريخي و براي تبديل صدهاهزار كُرد نظير صلاحالدين و كريمخان زند به عرب، همواره ناتوان بودهاند و خواهند بود…
كُردها اكنون تصميم گرفتهاند در دفاع مسلحانه از خود و شرافت خود تا آخرين نفر بميرند ولي سر به بندگي عربهاي عراق كه به دولت انگليس پشتگرمند، نسپارند…
۱۳۸٢/٤/۱۱
انسانيت روياست!
از فردا به مدت سه روز آزمون كنكور برگزار ميشود. دانشآموزان مقطع پيشدانشگاهي از مدتها قبل خود را براي چنين روزي آماده نمودهاند.
به ياد دارم يكي از روزهاي بسيار سرد بهمن ماه پارسال را كه براي عكاسي از پديدهي قاچاق ميخواستم به نقطهي صفر مرزي بروم. ( شهر ما با مرز كردستان 6 كيلومتر فاصله دارد). هنوز به سر چهار راهي كه از آنجا به مقصد مرز حركت ميكردند، نرسيده بودم كه دختري باربر را ديدم با سر و وضع آشفته و بسيار خسته با تني نحيف و صورتي استخواني. در اينجا كساني را كه باربري ميكنند اصطلاحاً ( كوُلُبهر) ميگويند. روال كار به اين صورت است كه از لب مرز بارها را به دوش ميگيرند و حدود 3 كيلومتر پياده و حتي گاهي سينهخيز راه ميآيند كه مبادا از سوي مرزبانان شناسايي شوند و مجبور به پرداخت حقعبور شوند!!! قيمت بار معمولاً از 400 هزارتومان به بالا است و كرايهي حمل آن چيزي بين 1 تا 2 هزار تومان. چك سفيدي را به عنوان تضمين كالا نزد صاحببار گروگان گذاشته و در صورت مصادرهي آن بايد به اندازهي ارزش بار به صاحب كالا پول پرداخت كنند. اين دختر لاغر اندام يكي از همين كساني بود كه با 47 كيلوگرم وزن، باري را به وزن 50 كيلوگرم در ازاي 1500تومان كرايه و در قبال گرو گذاشتن چك 600هزار توماني از مرز تا داخل شهر حمل كرده بود. وقتي خواستم با او حرف بزنم از شرم گونههايش سرخ شدند. دانشآموز پيشدانشگاهي بود و سرپرست خانوادهاي 5 نفره. روزها در كلاس درس و شبها در مرز مشغول بود. استثمار و استحمار و تمام واژههاي هموزن، ما را مبارك باد!
لابد اينك همان دختر بايد فردا سر جلسهي امتحاني حاضر شود كه براي زنده ماندن و رسيدن به آن حاضر شده است قبول كند:
- پيش آمده است سربازي از تو طلب پول كند و پول همراهت نباشد؟
- - بله، بارها. ژاندارمها گفتهاند:
- يا پول، پا مصادره. اگر هم پول نداري حاضريم در قبال يك بوسه ردت كنيم( ننگ براي آن كُرد سرمايهدار خاين به بشريتي كه حاضر است كرامت انسانها را به مزايده بگذارد) منهم مجبور شدهام…
آي كساني كه ميگوييد پوست ميوه را از ماشين به خيابان پرت نكنيد و محيط زيست را نگاهبان باشيد و …اينجا شرافت انسانها لگدكوب ميشود ولي فريادي بلند نميشود.
ديدن چنين مناظري اينك بسيار عادي شده است…
۱۳۸٢/٤/۱٠
ديروز چيزي نمانده بود از تمام باورها و پندارهاي خود كوتاه بيايم و دستم را به علامت تسليم بالا ببرم. پس از ديدن آقاي رييس اداره و معاون آموزشي، به آقاي معاون گفتم اگر شما جرأت اين را داشته باشيد كه طي بخشنامهاي اعلام كنيد ما تنها به معلمي احتياج داريم كه پروردهي فرهنگ « بله »باشد و هر چه را ما بگوييم اجرا كند حاضرم چنان كنم.
به حدي از اوضاع خسته شدهام كه گمان ميكنم ديگر تحمل نداشته باشم. انتقاد در اينجا به دشمني تعبير ميشود. آخر براي من چه فرقي دارد كي وزير آموزش و پرورش باشد؟ چپي يا راستي؟ خانم يا آقا؟ …در هر حال قواعد هنري و علمي كه مشغول تدريس آنم، ثابتند و با آمدن اين يا رفتن آن كه عوض نميشوند! صرفاً به خاطر كلمهي تكراري و مشمئزكنندهاي كه از تكرار آن آدم خجالت ميكشد ( تعهد ) به اين كار دست يازيدهام ( انتقاد ) ولي آنها چه فكر ميكنند.
بچهها را هم ديدم. نتايج امتحانات مشخص شده است و تا حدي از نتايج آنها راضي هستم. بجز درس بهداشت كه اصلاً جزو دروس اصلي آنها نيست مشكلي نداشتند.
امروز از تصميم ديروزم منصرف شدهام. انفعال به هيچ عنوان…
۱۳۸٢/٤/٧
امروز گفتگوی تلفنی که پيشتر با بخش کردی راديو بينالمللی سوئد انجام داده بودم بر روی ايتنرنت قرار گرفت. برای دیدن و شنيدن به( این آدرس ) بروید:
كهند و كوُسپ ههنگاوم پيُ ناكا شل…
حضور در مدرسهاي كه بجز خودت تمام كاركنانش خانم باشند، در مرحلهي اول سخت و ناراحتكننده به نظر ميآيد ولي هرگز به اندازهي امسال آدم باشعور و با حس وظيفهشناسي عالي يكجا جمع نديدهام:
خانم شيخي با آن مديريت عالي و منحصر به فردش. خانم زارعي و سعيدي و صميميت خالصانهشان. خانم مولايي و فرهنگ كلامي فوقالعاده جالبشان، خانم ويساني و اشكريختنهايشان به خاطر شاگردانش… ( لازم به ذكر است كه خودم هر چند ۷-۶سال بیشتر سابقهی تدریس ندارم از همه به لحاظ سني بزرگتر بودم.
اينها را گفتم كه بدانيد مسايلي را كه ميخواهم بيان كنم هيچ ارتباطي با همكاران شريفي كه از آنها نام بردم، ندارند. )
هر بار وقت شود گوشهاي از مشكلات عجيب و خندهداري را كه امسال برايم پيشآمدهاند در اينجا خواهم نوشت:
هر چند به دليل شرايط ويژهي فرهنگي جامعه سعي وافر كردهام كه هميشه با گردننهادن به خواست اكثريت از انگشتنما شدن پرهيز كنم ولي گاهي پيش آمده است كه هايلايت! شويم. موقعيت مكاني مدرسهي ما به گونهاي است كه در شرقيترين ناحيهي شهر واقع شدهاست و شاگردانم اكثراً مجبورند فاصلهي منزل تا مدرسه را كه كم هم نيست، پياده طي كنند. از اول سال به دلايل بسيار، بعد از تعطيلي كلاس با بچهها همراه ميشدم و اين فاصله را با هم طي ميكرديم. اواخر آذر ماه سال 81 بود و سه ماه از سالتحصيلي گذشته بود، يك روز خانمي از همكاران فرهنگي كه هرگز او را از نزديك نديده بودم به مدرسه زنگ زده و اظهار نمودند كه از حركت ما به شدت ناراضياند. آخر چگونه ميشود معلم با شاگردانش طيمسافت نمايند؟! آنهم معلمي از جنس : « مذكر مجرد !» هر چند توضيح دادم كه من شاگردانم را با عناوين فرزندانم، دخترانم و … ميشناسم و خطاب قرار ميدهم، توجيه نشده و تهديد نمودند كه جلوي اين كار ما را خواهند گرفت. تعجب ميكردم از اين كه خانمي كه خود با تمام وجود فرهنگ تبعيض جنسي را لمس كرده و محدوديتهاي خندهدار را تجربه نمودهاند چرا بايد به جاي دفاع از شاگردانش اينگونه مرا مورد هجوم قرار دهد. بعدها خدا را هزاران مرتبه شكر نمودم كه حداقل عليرغم تمام كمبودهايي كه دارم، از عقدهي جنسي و خودكمبيني بهرهاي نبردهام.
چقدر وحشتناك است خانمي كه به علت همجنسي بايد دختران محصل را بيش از مني كه از دنيايشان كمتر از همه ميدانم، به جاي درك صحيح، از همصحبتي بيمورد! و ارتباط!!!خارج از كلاس با آقا!!! معلمشان منع و حتي تهديد كند.
ما كه مانديم و محل نگذاشتيم و برديم. آنها هم باختند و …ولي براستي فاجعه است…
بزرگنمايي مسايل پيشپاافتاده و در محاق قرار گرفتن مشكلات واقعي از عادات همهي افراد جامعهي كنوني ما شده است.
۱۳۸٢/٤/٥
…
گورانی رق ئهليم با قينم ههلسی
زمان: ساعت 9.12دقيقه صبح پنجم تيرماه 1382
مكان: حوزهي تصحيح اوراق امتحانات مقطع متوسطه شهرستان سروآباد
آقاي وارسته را هميشه خندان ميديدم. دبير فلسفهي دبيرستانمان. نميدانم امروز او را چه شده بود كه نشاني از شادماني در چهرهاش پيدا نبود. وقتي كاشف بهعملآمد معلوم شد از ديروز صاحبخانه اثاثيهاش را از منزل استيجاريش بيرون ريخته و الان همسر و فرزند 16روزهاش بدون سرپناه مشغول دعاگويي سازمان بيدر و پيكر آموزش و پرورش هستند.
فرهاد شاكري را هم دو روز قبل بيرون انداخته بودند. ايشان مدرک كارشناسي ارشد ادبيات عرب را با نمرهي 19.5 پایاننامهاش از دانشگاه تربيتمدرس تهران اخذ نموده و علاوه بر دبيرستانهاي شهرمان در دانشگاه هم مشغول تدريس هستند. كجاست « حاجي » عزيز با آن وزارتخانهي طويل و عريضش.
ميترسم با اين حرفها شيشهي نازك تنهاييش ترك بردارد و دلگير شوند.
خشم سراسر وجودم را فرا گرفته است…
بولبولیش بم مادام قهفهسـم تهنگه
زبانم لال نهغمهی شیعرم بیدهنگه
امروز عصر با بخش كُردي راديو بينالمللي سوئد ( زايهلُه ) گفتگوي راديويي داشتم و به پرسشهاي آقاي ناصر سينا در بارهي بلاگ آموزشگاه پاسخ دادم.
نميدانم بچهها را چه شده است كه امروز مرتب با من تماس ميگرفتند و احوالپرسي ميكردند. دلم براي كلاس و بچهها و در و ديوار مدرسه تنگ شده است. از هفتهي آينده بدون توجه به تعطيلي مدارس كلاسها را دوباره برقرار ميكنيم!