۱۳۸٢/۳/٢8
ياد باد …
ياد باد آن روزگاران ياد باد
اولين سال معلمي
كوليژ – سروآباد – كردستان
خرداد ۱۳۷۶
نووسراه له ٩:٥٢ ق.ظ له لایهن س.عیلمیزاده .
۱۳۸٢/۳/٢٦
مسخ شدگان…
سالهاست حسرت شنيدن يك آهنگ اصيل را هنگامي كه مسافرم و در اتومبيلي نشستهام بر دلم مانده است و مدتهاست از سردرگمي مردمي در عذابم كه كوچكترين ذوق و كمترين شوق را در آنها نميتوان مشاهده نمود.
عدم پويايي فرهنگ و ناتواني در رساندن پيام و ايجاد مفاهيم جديد نسلي را پرورش داده است كه هيچگونه اطلاعي از تاريخ خود ندارند و در اين آشفته بازار و با سواد اندك ( بيشتر منظور سواد بصري و آگاهي از اصول زيبايي شناسي ) نسل كنوني، جو فرهنگي حاكم بر جامعه به نوعي است كه بزرگترين نعمت در حال حاضر جهل و عدم آگاهي از قواعد هنري مشخصي است كه در صورت اطلاع از آن زندگي با حسرتي توأم خواهد شد كه افسردگي شديد را به دنبال خواهد داشت.
در هنرستان پسرانه شهرمان، براي دانشآموزان رشتهي سازسازي، دروس تاريخهنر و حجمشناسي تدريس ميكنم. از بس برايشان از هنر اصيل گفتهام كه تضاد مابين كلاس و جامعه اكثر آنها را در دوراهي قرار داده است كه انتخاب برايشان مشكل شده است.
تا كي بايد شاهد مرگ اصالت و جايگزيني بدل باشيم؟
نووسراوه له ٢:۱٢ ب.ظ له لایهن س.عیلمیزاده .
۱۳۸٢/۳/٢٤
تعطيلات
چند روز گذشته به علت مسافرت از ديدن بلاگمان محروم بودم.
پس از سالها دوري از محيط خوابگاه عاقبت فرصتي دست داد كه به جايي بروم كه سالهاي دانشجويي در آن ساكن بودم: تهران، خيابان حافظ، پارك هتل سابق. طبقهي 3، اتاق 338. فكر ميكنم با شرايط امروزم هرگز نتوانم چنين محيطي را دو شب هم تحمل نمايم.
از آنجا هم سري به مازندران زدم. تقريباً تمام شهرهاييش را گشتم و كلي حسرت خوردم. راههاي ارتباطي وضع بسيار بدي دارند، رفتار فروشندههايش هم نازيبا است و جملگي اخمو و گرفته هستند، اين را هم بدانيد كه در تمام استان يك خانه معلم يافت مينشود الا يك باب در ساري كه آنهم در دست تعمير بود و تعطيل. خلاصه بعداز كلي گشتن امروز صبح در حالي به مريوان برگشتم كه از تهران يك عده زاير كربلا ما را همسفر بودند. سر هر پيچ و تقاطع اوراد و اذكار بود و صلوات. از هزار و پانصد كيلومتري هواي كربلا روي آنها تأثير گذاشته بود و وقتي هم به مريوان رسيديم (صبح اول وقت) بر سر تصاحب اين مسافران قاچاق، بين آقايان دلال همشهريمان درگيري اتفاق افتاد و كار به دعوا كشيد. آنها هم هاج و واج ناظر ماجرا بودند، هر چه سعي كردم آنها را راهنمايي كنم به خوردشان نرفت. لابد در نظرشان من بي محاسن و ريش و سبيل هم جزو سواسول! و طرفدار غرب جنايتكار بودم و در نتيجه غير قابل اطمينان …
نووسراوه له ٢:٠٤ ب.ظ له لایهن س.عیلمیزاده .
۱۳۸٢/۳/۱۸
بيانيهي پاياني
بيانيهي بچههاي كلاس كامپيوتر
سالي دگر گذشت و اميدي دگر گذشت
آوخ كه تا شديم خبــر، بيخبـــر گذشت
امروز با برگزاري امتحان عملي رايانهكار پروندهي امسال هم بسته شد. چند لحظه پيش امتحان تموم شد و الان همهي بچههاي كلاس با آقاي علميزاده دور هم نشستيم و شهين داره اين حرفا رو تايپ ميكنه. آق معلم حرفاي آخرشو طي وصيتنامهيي به همهمون اعلام كرده و ما هم ازشون تقاضا داريم براي حرف بچههاشون احترام قايل بشن و روش حرف نزنن اين هم قسمت قابل افشاي جوابيهيي ما:
اول از همه ازش متشكريمممممم.
بعدش هم قرار شده تابستون روزهاي دوشنبه و چهارشنبهي هر هفته تا پايان تعطيلات كلاس برقرار باشه. يادشون نره و هر بار با ديدن اين يادداشت قرارشون يادش بياد.
ما هم متقابلاً متعهد شديم به وصاياشون توجه كنيم و همهشون رو به كار ببنديم. بقيهي قسمتاي جوابيه خصوصيه و به خودشون گفتيم.
يه عكس خوشكلم امروز با هم انداختيم كه روزهاي آينده رو بلاگ قرارش ميديم.
نووسراوه له ٥:۳٢ ب.ظ له لایهن س.عیلمیزاده .
۱۳۸٢/۳/۱۳
اعتراض حق شماست!
معمولاً پرورش يافتگان نظامهاي آموزشي پويا و مدرن، با تبديل شدن به منتقدين نظامها و نهادهاي رسمي، به حركتهاي فكري و سياسي پرداخته، در تغييرات اجتماعي مؤثر واقع ميشوند. اما در نظام آموزشي ما، برعكس روحيهي نقادي را از همان ابتدا در دانشآموزان از بين ميبرند مبادا به ساحت مقدس آموزش و پرورش! خدشهاي وارد شود.
براي من معلم چه مسئلهاي وحشتناكتر از تسليم بودن شاگردم در برابر هر آنچه بگويم و از او بخواهم.
عادت دارم شاگردي را كه به وضع موجود در كلاس قانع و از صحبت آزادنه در هر موردي پرهيز كند، به انحاي مختلف تحت فشار قرار دهم تا درك كند كه ابداع و آفرينش تنها در سايهي اعتراض به وضع موجود و تجاوز به يافتههاي ثابت پيشين امكانپذير است. احترام به جاي خود، هر چند كه اين نگرش دردسرهاي بسياري را برايم ايجاد نموده و همكارانم به شدت به من معترضند ولي به كارم ايمان دارم و مطمئنم كه برد از آن ماست!!!
نووسراوه له ٢:۱٦ ب.ظ له لایهن س.عیلمیزاده .
۱۳۸٢/۳/۸
قهيراني ئينسانييهت مرگ احساس
ديروز به قصد ديدن شاگردان سابق و آشنايان همراه فرانك به « ژاوهروُ» رفتم. منطقهاي كه كم از بهشت ندارد. نميدانم چرا قسمت ما از شنيدن تنها سياهي است و بس.
خبر را وقتي شنيدم ( انتظار داريد بگويم شوكه شدم، نه ) فروريختم:
بهار دانشآموز 13-12 سالهي پارسال را امسال كه به اجبار از خواندن محروم كرده و شوهر داده بودند، خودسوزي كرده و تمام…
او هنوز هنگام راه رفتن اداي بچههاي 3 ساله را درميآورد و هميشه به شوخي به او ميگفتم: نابغهي بيسواد!
الان او پيش ما نيست و دادنامهي دختران محروم همكلاس خود را پيش كسي برده است كه همه چيز را ميبيند و نظارهگر آن است.
فقر آدم را وادار به هر كاري ميكند و اين هم يكي از آن كارها.
قرار بود چند روز ديگر برگردم كه نشد. آخر هنوز احساس آدم بودن در وجودم مانند اكثريت آنقدر ته نكشيده است كه بيتفاوت از فجايع بگذرم.
نووسراوه له ۱٠:۳۳ ق.ظ له لایهن س.عیلمیزاده .
۱۳۸٢/۳/۳
فاجعه!!!!
نگين:
هر چند آقاي علميزادهي ما از شكستهنويسي چندان خوشش نمياد و هي اصرار داره قواعد رو رعايت كنيم ( آخه خودش همهي شعرايي كه گفته اولاً كُردييه و پايبند وزنه، بعدش تنها حاضره براي هفتهنامهي «سيروان» بنويسه، سوم اينكه سياسي، اقتصادي، ادبي و خلاصه هر چي بگين اين آقا معلم كامپيوتر ما قاطي ميكنه و مينويسه) ولي من اينجوري راحتترم.
امتحانات يه چند روزييه شروع شده و ما هم درگيريم.
امروز كه بعد چند روز همديگه رو ديديم اعتراف كرديم كه نميتونيم دوري از كلاس رو تحمل كنيم. ما به اين شرايط معتاد شديم!
همه هراسانيم از يه چيز و هيچكدوم جرأت ابراز اونو نداريم:
اينكه چه جوري با اوضاعي كه به اون عادت كرديم وداع كنيم فكر كردنش هم آزار دهندهست. چه روزهايي داشتيم: خوردنيهاي سركلاس ( در كلاس ما بعضي وقتا در گرماگرم تدريس، آقاي علميزاده وقتي ميديد كه يكي از بچهها داره دهنش بالا و پايين مياد دست از تدريس ميكشيد و ميگفت: هذا وقت الخوردن. و به حساب خودش هر چي ميخورديم آماده بود)، عقدهگشاييهاي بچهها كه هر چه ميخواستن ميگفتن و آزادي بيان واقعي اينجا فراهم بود …
خلاصه تموم شد و همهي ما اميدواريم از تصميمي كه گرفتن براي رفتن از اينجا منصرف بشن و بازم سال
آينده برگردن پيش ما.
نووسراوه له ٩:۱٥ ب.ظ له لایهن س.عیلمیزاده .
امتحان
فصل امتحانات است و منهم مشغول طرح سؤال درس مباني شبكه و اينترنت هستم.
اميدوارم بچهها همهگي با موفقيت تمامي امتحانات زندگي خود را پشت سر بگذارند.